تصویری که از او در یاد داشتم، پسری آگاه و با مطالعه و سرشار از غرور بود که نوشته های ادبی ِ خوش داشت و هرچند که ذوق و خامه ی غزلسرایی در وجودش بود، می توانست گاهی تند و تیز هم بنویسد بی آنکه قضاوت ِ دیگران برای اش اهمیتی داشته باشد ...
یادم است که 10 سال ِ پیش، در روزهای ِ دانشگاه، نقدی جنجالی در نشریه ی دانشجویی نوشته بود که آوازه و شهرتی در دانشگاه یافته بود ... در عین ِ غرور، به نقد ِ رفتار ِ اجتماعی ِ به زعم ِ خود دختران ِ نوکیسه ی دانشگاه پرداخته بود، و قلم تند و گزنده اش در پایان این جمله ها را آورده بود: « ... تمام ِ زن ها، همه شان بدون ِ استثناء، یکروز یائسه می شوند و تمام هیبتی را که معجزه ی زایش ِ نهفته در بطنشان به وجود ِ پُر رمز و رازشان می دهد از سر و رویشان مثل ِ بازنشسته های ِ محترم ِ اداره ی مالیات پاک می کنند ...».
زیاد از این جریان نگذشته بود که دلباخته ی دختری شد که در شب ِ شعر دانشگاه هوش از سرش برده بود، و بعد مانند ِ یک عاشق ِ درمانده و راستین برای اش چنین سرود که: «دستانت سردند و لبخندت نقاشی گونه ای خاک آلود می نشینی، نگاهم می کنی و لبخند می زنی های! های! قلب ِ پریشان ِ مرا به کجا می بری؟ دیر زمانیست که برایم نخوانده ای سالهاست که ننواخته ایم ساعتهاست، روزهاست ... زمانهاست که لب نجنبانده ای های! خیال ِ پریشان ِ مرا به کجا می بری؟ شعر می خوانی، پشت ِ دیوار ِ هر روزمان پشت ِ خوابمان در شبهای ِ بی شعر شعر می خوانی و کلماتت را نمی فهمم شعرت را نمی شنوم و می مانم های! های! شعرهای ِ نانوشته ی مرا به کجا می بری؟ راه می روی، رقصیدنت را همه ی گنجشک های ِ محل دیده اند، تغنی ِ اعجاز! موسیقی ِ بی پایان ... دست افشان! پای کوبان! باد ِ رقصنده! خاطراتم را به کجا می بری؟ ایستگاه به ایستگاه نام ِ تو را نشانی ِ خانه ها می بینم خیابان به خیابان اسمت را در عبور سیال ِ هیاهو واضح ِ واضح می شنوم وحی گونه ای ست گویی! نشسته ای کنار ِ من تافته در رویاهایم بافته در آرزوهایم لبخندی کوتاه ... نگاهی کوتاه ... های! بی صحبت ِ ندیم! آمیخته با رویای ِ نسیم سپیده هزار بار نغمه سر داده است خورشید ِ مرا به کجا می بری؟ گلایه ای ست گلایه ای مهربانی ِ وسیع ِ قلب ِ تو خنده ی کوچک ِ خواب دیده ات گلایه ای ست! نیلوفر ِ آشفته ی سپید! حکایت، سپیدی ِ توست و سیاهی ِ من بهانه ای ست، بهانه ای! های! های! های! »
این سروده هم مانند ِ نوشته ی قبلی در دانشگاه شهرتی یافت و البته خواننده ی نکته سنج بر من خواهد بخشید اگر که این سروده متعلق به شاعری دیگر بوده باشد و دوست ِ مذکور از آن به سود ِ خویش نام جسته باشد! نگارنده تنها به نقل ِ دیده ها و شنیده ها پرداخته است!
به هر رو، این همه ی تصویری بود که از او در آن ایام به یاد داشتم ... نمی دانم که گردونه ی زندگی چگونه بر احوال اش چرخید. مدتها از او بی خبر بودم؛ ولی امروز که پس از سال ها دوباره دیدم اش، به مردی ترحم برانگیز با تنهایی ِ رقت آور مبدل شده بود! ...
|