از این اَوستا
  
 زندگی مسابقه نیست ... زندگی یک سفر است ... و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاری ست.
 
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
 
آرشیو

مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388
همه ی دلخوشی ِ یک معلم


بیش از سه سال است که از آغاز معلمی ام می گذرد!

در این سه سال در دانشگاه های مختلفی تدریس داشته ام و دانشجویانی داشته ام که اکنون برخی از آنها همزمان با اتمام ِ رساله ی ارشدشان، همکار ِ خودم شده اند.

ولی این سه سال برایم به مثابه ی 30 سال گذشت! هر سال خود را شکسته تر یافتم، و هر سال که گذشت احساس کردم که بخشی از وجود و روح ام در زمانی که گذشته جا مانده است! دلیل اش را هیچگاه ندانستم! هرچند که شغل ِ خود را با همه ی سختی اش دوست دارم، ولی دریغ از رنگ ِ بی اعتبار ِ یکنواختی، که صدای ِ افسون گر ِ امواج ِ دریا به گوش ِ بیابان نشین نیز چون این رنگ را به خود گیرد، رونق اش کاستی گیرد!

از همین روست که ترم ِ اول ِ تدریس ام همیشه برایم خاطره انگیزترین بوده است! اشتیاق و ایمانی که به کارم داشتم ناخودآگاه الهام بخش ِ بسیاری از دانشجویانم شد! هرچند که رفت و آمد در مسافتهای ِ طولانی ِ "رامسر" تا "نور" ، و خستگی ِ مفرط ِ ناشی از تدریس ِ همه روزه ی ایام ِ هفته در دانشگاه هایی دور از شهرم "رامسر" ، تن ام را رنجور ساخته بود، ولی با همان حال به همراه ِ دانشجویانم در گروه کارشناسی ِ معماری ِ دانشگاه ِ علامه محدث ِ نوری به اصفهان رفتم و چه بسیار تک نگاری های ِ ارزشمند از بناهای ِ تاریخی ِ اصفهان که دانشجویانم برایم به ارمغان آوردند!

در آغاز ِ یکی از همین تک نگاری ها، دانشجویانم برایم نوشته بودند:



«به نام ِ او که آغازگر ِ افسانه ی گذشته و پایان دهنده ی داستان ِ فرداست»

بر ما نمی نویسند، رنج ِ راه ِ نرفته را، تلخی ِ راز ِ نگفته را؛ اما می نویسند و می خواهند بدانند، حاصل ِ راه ِ رفته را و راز ِ گفته را!

آنچه پیش ِ روست گزارشی بسیار مختصر از شکوه ِ ویرانه های ِ دوباره بر پای ایستاده ای است که راز به راز، در برابر آن ایستاده ایم و در جملاتی سریع و در ازدحام ِ آنهمه سؤال، آموختیم و به خاطر سپردیم.

قدردان ِ صبوری و پشتکار شما هستیم در تجربه ی شرایط دشواری که به جهت ارائه ی این درس برای دانشجویان ِ این کلاس متحمل گردیدید.

امید داریم که خاطره ی تلخ ِ رنج ِ این واحد، این اجازه را باقی بگذارد تا اشتیاق ِ بچه ها به آموختن ِ آنچه می دانستید و تلاش ِ آنها برای ِ ارائه ی آنچه از شما آموخته بودند را بخاطر بسپارید.

یک ایمان است که این نوشته های ِ ناتمام، به باور ِ نقطه ی آغازی که در ذهن های ِ بچه ها روشن نموده اید، خارج از زمان ِ کوتاهی که در اختیار بوده به تعالی ِ روزهای ِ آینده، تکمیل خواهد گردید؛

امید اینکه با فراموش کردن ِ خاطرات ِ سختی های ِ این ترم، شانس دوباره ای به دانشجویان سالهای ِ بعد ِ این دانشکده بدهید تا از اطلاعات بسیار گسترده ی شما بهره گیرند.

ان شاءا ... »


خُب، برای ِ یک معلم این زیباترین قدردانی ست و همکاران ِ ارجمند بر عزیز بودن ِ این نوشته گواه اند. عکسی از آن سفر در پای ِ این نوشتار می آورم: 


به همراه ِ دانشجویان ام در کنار ِ آرامگاه ِ ایرانشناس ِ نامدار "آرتور اپهام پوپ"




 
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388
تصویری که از او در یاد داشتم ...



تصویری که از او در یاد داشتم، پسری آگاه و با مطالعه و سرشار از غرور بود که نوشته های ادبی ِ خوش داشت و هرچند که ذوق و خامه ی غزلسرایی در وجودش بود، می توانست گاهی تند و تیز هم بنویسد بی آنکه قضاوت ِ دیگران برای اش اهمیتی داشته باشد ...


یادم است که 10 سال ِ پیش، در روزهای ِ دانشگاه، نقدی جنجالی در نشریه ی دانشجویی نوشته بود که آوازه و شهرتی در دانشگاه یافته بود ...  در عین ِ غرور، به نقد ِ رفتار ِ اجتماعی ِ به زعم ِ خود دختران ِ نوکیسه ی دانشگاه پرداخته بود، و قلم تند و گزنده اش در پایان این جمله ها را آورده بود:

« ... تمام ِ زن ها، همه شان بدون ِ استثناء، یکروز یائسه می شوند و تمام هیبتی را که معجزه ی زایش ِ نهفته در بطنشان به وجود ِ پُر رمز و رازشان می دهد از سر و رویشان مثل ِ بازنشسته های ِ محترم ِ اداره ی مالیات پاک می کنند ...».


زیاد از این جریان نگذشته بود که دلباخته ی دختری شد که در شب ِ شعر دانشگاه هوش از سرش برده بود، و بعد مانند ِ یک عاشق ِ درمانده و راستین برای اش چنین سرود که:

«دستانت سردند و لبخندت نقاشی گونه ای خاک آلود
می نشینی،
نگاهم می کنی و لبخند می زنی
های! های!
قلب ِ پریشان ِ مرا به کجا می بری؟
دیر زمانیست که برایم نخوانده ای
سالهاست که ننواخته ایم
ساعتهاست، روزهاست ... زمانهاست که لب نجنبانده ای
های! خیال ِ پریشان ِ مرا به کجا می بری؟
شعر می خوانی، پشت ِ دیوار ِ هر روزمان
پشت ِ خوابمان در شبهای ِ بی شعر
شعر می خوانی و کلماتت را نمی فهمم
شعرت را نمی شنوم و می مانم
های! های! شعرهای ِ نانوشته ی مرا به کجا می بری؟
راه می روی، رقصیدنت را همه ی گنجشک های ِ محل دیده اند،
تغنی ِ اعجاز! موسیقی ِ بی پایان ...
دست افشان! پای کوبان!
باد ِ رقصنده! خاطراتم را به کجا می بری؟
ایستگاه به ایستگاه نام ِ تو را نشانی ِ خانه ها می بینم
خیابان به خیابان اسمت را در عبور سیال ِ هیاهو واضح ِ واضح می شنوم
وحی گونه ای ست گویی!
نشسته ای کنار ِ من
تافته در رویاهایم
بافته در آرزوهایم
لبخندی کوتاه ... نگاهی کوتاه ...
های! بی صحبت ِ ندیم!
آمیخته با رویای ِ نسیم
سپیده هزار بار نغمه سر داده است
خورشید ِ مرا به کجا می بری؟
گلایه ای ست
گلایه ای
مهربانی ِ وسیع ِ قلب ِ تو
خنده ی کوچک ِ خواب دیده ات
گلایه ای ست!
نیلوفر ِ آشفته ی سپید! حکایت، سپیدی ِ توست و سیاهی ِ من
بهانه ای ست، بهانه ای!
های! های! های! »


این سروده هم مانند ِ نوشته ی قبلی در دانشگاه شهرتی یافت و البته خواننده ی نکته سنج بر من خواهد بخشید اگر که این سروده متعلق به شاعری دیگر بوده باشد و دوست ِ مذکور از آن به سود ِ خویش نام جسته باشد!  نگارنده تنها به نقل ِ دیده ها و شنیده ها پرداخته است!



به هر رو، این همه ی تصویری بود که از او در آن ایام به یاد داشتم ...

نمی دانم که گردونه ی زندگی چگونه بر احوال اش چرخید. مدتها از او بی خبر بودم؛ ولی امروز که پس از سال ها دوباره دیدم اش، به مردی ترحم برانگیز با تنهایی ِ رقت آور مبدل شده بود!

...



 
شنبه 17 بهمن ماه سال 1388
آخرین نبرد ِ "زرتشت" با "اهریمن"



... از خانه که بیرون زد، سرمایی چندش آور که از دریا برمی خاست، از پالتو به تن اش راه یافت؛ بادی سرد، و سخت نافذ بود. قطره ی بارانی به پشت ِ گردن اش چکید، سرفه ی گلوخراشی کرد و با خود اندیشید که همه ی آنچه باور دارد از ایده آل های ِ زندگی اش، پوچ و مسخره است! همه اش خواب و خیال است!

در این روزهای ِ سرد ِ بارانی ...

چه امیدی داری به این ساحل؟

جوینده ی حقیقت؟! جوینده ی راه ِ راستی؟!

کدام راستی؟

ارتش ِ متفقین شکست خورده است! هنوز باخبر نشده ای!

خوش باش به این دخمه ای که برای ِ خود ساخته ای!

 

"تردید" ی سنگین به سراغ اش آمده بود به مثابه ی "تردید" ی که "اهریمن" در گوش ِ "زرتشت" می خواند:

-رهایم کن!

«چرا باید رهایت کنم؟ آنچه از "اهورامزدا" می خواهی از من طلب کن!»

-تو هیچی! رهایم کن! من آرامش ام را نزد ِ آفریدگارم می جویم نه تو!

برای تماشای ِ مستقیم ِ فیلم، روی تصویر کلیک کنید!

 

برای دانلود ِ فیلم * و دیدن ِ  آن، اینجا را کلیک کنید! (حجم فایل: 10MB)؛ در پایین ِ صفحه ای که باز می شود روی دکمه ی DOWNLOAD NOW کلیک کنید؛ سپس در پایین ِ صفحه ی جدید، زمانی که کنتور شمارنده 30 ثانیه شمرد، روی دکمه ی نمایش داده شده با عنوان ِ Download now with FileFactory Basic کلیک کنید!



از این همذات پنداری با "زرتشت" به خود خندید ...

مباد که انکار کنی "عشق" را!

تو را هنوز سرود ِ راستی باید!

می خواهی از ضیافت ِ عشاق بگویی؟

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش ...

تو را عهدی است تا از این ضیافت سخن گویی:


"فرشوشتر" ، زیبادُخت ِ خود "هووی" hvovi را که آفتاب چهره اش ندیده است شایسته ی همسری ِ "زرتشت" می داند. "زرتشت" اما سخنی دارد مر پدر ِ دختر را:

«من باید چهره اش ببینم!»

پدر ِ دختر، و شاه "ویشتاسپ"، و حاضرین در مجلس برافروخته می شوند:

«میدانی که این سنت ِ ما نیست! روی ِ این دختر را آفتاب ندیده است! پیش از ازدواج، روی ِ دختران ِ نژاده را هیچ مردی نشاید که بیند!»

«زین پس سنت به گونه ای دیگر است!»

"زرتشت" رُخ ِ ماهروی را به جمع می نمایاند:

«چون خواهیم که ازدواج کنیم، بدان که "صداقت" و "راستی" عزیزترین گوهر باشد میان ِ ما. بشود که در زندگی، فروغ ِ منش ِ نیک بر ما بتابد و هر یک در راستی از دیگری پیشی گیریم! بشود که دل و جان ِ ما پیوسته سرشار از شور و مهر باشد! »

برای تماشای ِ مستقیم ِ فیلم، روی تصویر کلیک کنید!

 

برای دانلود ِ فیلم * و دیدن ِ  آن، اینجا را کلیک کنید! (حجم فایل: ۹MB) 


با همین اندیشه ها بود که در مسیر ِ بازگشت به خانه، هرچند که باد همچنان تند و شلاق وار می وزید و از سرما ی اش کاسته نشده بود، نفس ِ عمیقی کشید و احساس ِ جوانی نمود؛ احساس ِ جوانی ...

* قطعاتِ بالا از فیلم ِ "بر بالهای ِ آتش" -on wings of Fire- جدا شده است.



 
یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388
"مسافر" و خُنیاگر



... و "مسافر" از همسفرانش عقب مانده بود؛ پای ِ رفتن اش عجیب می لنگید.

توشه ای که برای سفر ِ طولانی اش برداشته بود، رو به اتمام بود. با این همه هنوز امیدوار بود که راه را درست آمده باشد! مدام با خود می گفت: اگر اشتباه آمده باشم چه؟ چگونه این همه راه را برگردم؟ با کدام توشه؟

همانطور که هاج و واج ایستاده بود و آسمان را نگاه می کرد؛ نغمه ای شنید؛ نغمه ی رازآمیز ِ خُنیاگری بود به زبانی دیگر ...

"مسافر" گوش داد ... ، در این سرزمین ِ غریب حقّاً که نغمه ی دلنشینی بود:

 

«اگر من آن نوازنده ی دوره گرد بودم، برایت 6 ترانه ی عاشقانه می خواندم؛
تا تمام دنیا از عشق ِ من و تو آگاه شوند.

اگر بازرگان بودم، برایت 6 قطعه الماس می آوردم؛
به همراه 6 گل ِ سرخ ِ خونین به نشانِ ماندگاری ِ عشق ام.

ولی من مرد ساده ای بیش نیستم؛ یک کشاورز ِ فقیر ِ عامی
این است همه ی آنچه توانستم برایت آورم: 6 عدد روبان که  گیسوانت را بدان آذین بندی

اگر یک اشرافزاده بودم، برایت 6 کالسکه می آوردم
و 6 اسب به سپیدی ِ برف تا تو را به هرجا که آرزو داشتی ببرند.

اگر یک امپراتور بودم، برایت 6 قصر می ساختم
به همراهِ 6 صد پیشخدمت برای تأمین ِ آسایش ات

ولی من مرد ساده ای بیش نیستم ...

...

با این همه، تأسف مخور عشق ِ من، هنگامیکه روبان هایم را آذین بند ِ گیسوانت ساخته باشی هرگز تنها نخواهی بود؛
... 
همه ی آنچه که توانستم برایت آورم همین 6 عدد روبان بود تا گیسوانت را بدان آذین بندی ...»



"مسافر" با شنیدن ِ نغمه ی آشنا در آن سرزمین ِ غریب، به سختی گریست.

خنیاگر! تو این نغمه را از کجا شنیده ای؟ -مسافر پرسید-

- آنرا در سرزمینی دیگر، بر حاشیه ی رودی شنیدم؛ پسری برای دختری جوان می خواند ... 



آسمان ارغوانی شده بود، و "مسافر" احساس کرد که باید راه بیافتد پیش از تاریکی ... .




آن نغمه را در اینجا بشنوید!



If I were a minstrel I'd sing you six love songs
To tell the whole world of the love that we share
If I were a merchant I'd bring you six diamonds
With six blood red roses for my love to wear

But I am a simple man, a poor common farmer
So take my six ribbons to tie back your hair

If I were a nobleman I'd bring you six carriages
And six snow white horses to take you anywhere
If I were the emperor I'd build you six palaces
With six hundred servants for comforting fare

But I am a simple man, a poor common farmer
So take my six ribbons to tie back your hair

If I were a minstrel I'd sing you six love songs
To tell the whole world of the love that we share
So be not afraid love, you're never alone love
While you wear my ribbons to tie back your hair

Once I was a simple man, a poor common farmer
I gave you six ribbons to tie back your hair

Too-ra-lee, too-ra-lie, all I can share
Is only six ribbons to tie back your hair


 
سه شنبه 29 دی ماه سال 1388
همـی نقـد بایـد!

 


استاد بزرگوارم جناب آقای "دکتر پرویز رجبی" چندی پیش مصاحبه ای با روزنامه ی "اعتماد" انجام دادند که تحت عنوان ِ «مروری بر سقوط ساسانیان و ورود اسلام به ایران» در این روزنامه منتشر شد.

این مصاحبه، که ظاهراً بصورت تلفنی انجام شده بود، بدون ویراستاری ِ شایسته در این روزنامه به طبع رسید و انتقادات فراوانی را برانگیخت.

از جمله ی نقدهایی که بر آن نوشته شد، نوشته هایی بود به قلم آقای "بهرام روشن ضمیر" تحت عنوان "بدون خشم به تاریخ نگاه کنیم" و مقاله ای از آقای "مهرداد قدردان" تحت عنوان ِ "گوهر تراشیده" ... ظاهراً در چاپ نقد ِ آقای قدردان در روزنامه ی "اعتماد" تأخیری افتاده بود که نماینده ی محترم زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی نیز وارد عمل شدند و نامه ای گلایه مندانه خطاب به سردبیر روزنامه اعتماد نوشتند و در آن ضمن «تأکید بر حق قانونی پیگیری در مراجع ذیصلاح»، استادم را «فردی مجهول الحال» نامیدند که سخنانش موجب «جریحه دار شدن احساسات تمام ایرانیان و ایراندوستان» شده! سپس افزوده اند که «افتخار ایرانیان این است که در درازنای تاریخ، یکتاپرست بوده و پرچم دار آن بزرگ پیام آور آریایی اشو زرتشت اسپنتمان با کتاب غیر قابل انکار گاتها می باشند». تأکید ایشان بر "یکتاپرستی و کتاب غیر قابل انکار گاتها" ظاهراً به مفاد مصاحبه ی دوم استادم با روزنامه ی اعتماد تحت عنوان «چرا ایران ساسانی سقوط کرد» برمی گردد که در آن حضرت ِ استاد علیرغم تأکید بر اینکه «اندیشه ی یکتاپرستی از ایران به تمام دنیا رفته است» نقدی چنین هم دارند که «گات ها که کتاب مقدس زرتشتی ها و منسوب به زرتشت است، اصالتش مورد تردید است ... اساساً این دین در تطور زمان چیز دیگری شده است.»


دکتر پرویز رجبی

دکترا در رشته های ایران شناسی ، اسلام شناسی و ترک شناسی از دانشگاه گوتینگن آلمان

اصالت ِ گاثاهای منسوب به زرتشت را مورد تردید می داند.



اینجانب در مقام شاگرد، هرچند که با برخی از برداشت های حضرت استاد در مصاحبه ی نخست موافق نیستم - برای مثال بخشی که ایشان می فرمایند: «یک باستان شناس خوب به صورت علمی ثابت کرده رطوبت برای پاسارگاد خوب است» که البته هیچ باستانشناس خوبی این حرف را نزده! و اگر لازم باشد با ایشان به بحثی علمی می نشینم که افزایش رطوبت به همراه آلودگی هوای موجود در این زمان، هم به صورت تعرق و هم بصورت ریزش جوی، چه دماری از سازه های سنگی پاسارگاد در دراز مدت درخواهد آورد! - ولی زمانی که نامه ی تند و گزنده ی "موبد اردشیر خورشیدیان" -فرنشین انجمن موبدان تهران- را خطاب به سردبیر ِ اعتماد (به مثال اینکه به در گفتند تا دیوار بشنود) خواندم که تأکید داشته اند «زرتشتیان از نخستین یکتاپرستان در گیتی بوده اند» و سخنان استادم «اقدامی ماجراجویانه در این موقعیت حساس زمان و مکانی است که دولت محترم جمهوری اسلامی ایران و ایرانیان فرهیخته و گرانقدر درگیر آن هستند» ترغیب شدم که در این به قول ِ جناب ِ موبد "ماجراجویی" شریک و انباز ِ استادم شوم تا جناب موبد بهتر بتوانند یک نقد و مجادله ی علمی را به عرصه ی پُر دسیسه ی سیاست مرتبط سازند!


و اما جناب موبد! همی نقد باید! فاش می گویم:

اگر کمی تاریخ زرتشتیگری در ایران را مطالعه کرده باشید درمی یابید که "توحید" در اواخر عهد ساسانی از ایران رخت بربسته بود و ثنویت ِ قدرتمندی حاکم شده بود، طوری که نیروی "اهریمن" همتراز ِ "هرمزد" قلمداد شده و این دو در اندیشه ی روحانیون و به تبع اش مردم ایران ِ ساسانی مدام در حال ستیز با هم بودند ...

حالا شما می خواهید این را منکر شوید بحث ِ دیگری ست!؟

زرتشتیان ِ ایران، امروزه به نامه های شرعی و فقهی ِ تراز اول دین زرتشتی وقعی نمی نهند و از کتاب ِ "اَوستا" تنها به بخش کوچکی از آن به نام "گاثاها" بسنده کرده اند! به عبارتی یک دین ِ من درآوردی -متفاوت با آنچه در عهد طولانی ساسانی رایج و مورد تبلیغ بوده- با تکیه بر "خرد" ساخته اند! در صورتیکه همکیشان ِ پارسی ِ آنها در هند در این زمینه ثبات ِ رأی ِ بیشتری دارند و کل ِ "اَوستا" را به یک اندازه عزیز می دارند و شایسته ی توجه در اعمال دینی ِ مؤمنان. نگاه کنید به نامه ی بانوی متعصب و فاضل ِ پارسی سرکار خانم "پروین میستری" در پاسخ ِ همین دست جعلیات و نوآوری های دینی!


درباره ی ثنویت بنیادین دین زرتشتی ، به نظرم هیچ سخنی بهتر از سخن ِ یک محقق ِ زرتشتی ِ نام آور در این زمینه نمی تواند راهگشا باشد. من سخنانم را نه بر پژوهش های محققین مسلمان و غربی، که بر پژوهش های یک دانشمند ِ پارسی و زرتشتی استوار می کنم: "جمشید گرشاسب چوکسی" در کتاب ِ

Evil, Good, and Gender: Facets of the Feminine in Zoroastrian Religious History
(New York: Peter Lang Publishers, 2002).

"بدی، نیکی و جنسیت: نمودارهای جنس مؤنث در تاریخ دینی زرتشتی"

با هم می خوانیم:

« ... طی ِ زمان، ثنویت زرتشتی، بدی را به طور کامل همتراز ِ نقصان قلمداد کرد و برای بدی استقلال و نیرویی عظیم، جدا از تمامی پندارهای مرتبط با نیکی قائل شد...

دین ِ زرتشتی ، جنس ِ ماده و زن را عاری از نظم، خطرناک و شریر و نتیجتاً دور از فرمان و احسان پروردگار پنداشته است ... ؛ نسبت دادن بدی و نیکی به جنس مؤنث و جنس مذکر در زمره ی موارد حیاتی ساختار روحانیت زرتشتی بوده است. این چنین ثنویت که در ضمن نوشتارهای عموم کارگزاران دینی ِ مرد تبلیغ شده، در بیشتر دوران حیات تاریخی دین زرتشت، به ایمان دینی خدمت کرده است.

دین زرتشت به دوگانگی مطلق در امور دنیوی و معنوی، از جمله نبرد بی پایان نیکی بر علیه بدی تکیه دارد و این طرز فکر، وجود تضاد میان نظم و بی نظمی را توجیه کرده و قبول ارتباط بین جنس مؤنث و صفات اهریمنی را آسان ساخته است... ؛ اعتقاد عمده ی دیگر در ارتباط با جنس مؤنث و زنان در باورهای زرتشتی، حاکی از نقش جنس مؤنث به صورت فرمانبردار است؛ کما اینکه موجود مؤنث نمی تواند نمایانگر مطلق بدی باشد. دیوهای مؤنث مانند ِ زنان، به عنوان کنیزان اهریمن که آنان را در زمینه ی بدی و گناه توانا ساخته است قلمداد شده اند...»

 

برای آگاهی بیشتر می توانید به نقد فارسی و جامع این کتاب توسط سرکار خانم "هاله عمرانی" در فصلنامه ی ارجمند ِ "تاریخ ایران باستان" مراجعه فرمایید.

دکتر "هاله عمرانی"

PhD in Near Eastern History at University of California

معرفی کننده ی کتاب "بدی، نیکی و جنسیت ..." از "جمشید گرشاسب چوکسی"

کتابی که در بخشی از آن به باورهای فقهی ِ منحرف ِ نشأت گرفته از ثنویت ِ زرتشتیگری درباره ی زنان پرداخته شده است.




برای آگاهی درباره ی سوابق علمی ِ دانشمند ِ پارسی، "جمشید گرشاسب چوکسی" نیز می توانید به صفحه ی ایشان در سایت دانشگاه ِ "ایندیانا" مراجعه فرمایید.


با جستجو در اینترنت به ترجمه ای از مقاله ی ارزشمند  ایشان درباره ی ثنویت در دین زرتشتی نیز دست یافتم.

عنوان انگلیسی مقاله:

"Doctrinal Variation within Zoroastrianism: The Notion of Dualism," Second International Congress Proceedings of the K. R. Cama Oriental Institute (Bombay: K. R. Cama Oriental Institute, 1996)

ترجمه ی فارسی مقاله در این نشانی در دسترس است.


در این مقاله، دکتر چوکسی با اشاره به سردرگمی نشأت گرفته از ثنویت بنیادین زرتشتی، و هدایت جریان های فکری به سوی "زروانیسم" ، تأکید دارند که این ثنویت توسط دستگاه موبدان و مُغان از قصد مورد اشاعه بوده است و اگر نبود این اشاعه، دین زرتشتی با سربرآوردن دین های یکتاشناسی نمی توانست زنده و پایدار بماند...


دکتر جمشید گرشاسب چوکسی

 PhD, Harvard University- professor of Central Eurasian, Indian, Iranian, Islamic, International, and Religious studies

در مقاله ی "نگرشی بر دوگانگی" شرح می دهد که چگونه ثنویت زرتشتی تبلیغی توسط روحانیون زرتشتی، کار را بدانجا رساند که در نبرد ِ بی امان ِ "بدی" و "نیکی" در عالم مینوی، در عالم ِ مادی و زندگی ِ روزمره ی مؤمنین، "اهریمن" خالق و آفریننده ی موجودات ِ زیان رسان مانند ِ گرگ و موش و مار و قورباغه و ... شد.



جناب ِ موبد!

من نیز مانند ِ استادم، عظمت ِ تمدن ِ  ایران ِ پیش از اسلام را منکر نیستم و مانند ِ هر ایرانی ِ واقعی، به آن می بالم و مفتخرم، ولی چشم خود را هم به ناهنجاری های ِ آن عهد نمی بندم و به آنها می اندیشم و آنها را نقد می کنم.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:


1- پس از انتشار این نامه، اَوستا شناس و پژوهنده ی نامدار ِ شاهنامه جناب آقای ِ "دکتر جلیل دوستخواه"، در تارنمای ارجمند ِ "ایران شناخت" در تاریخ جمعه دوم بهمن ماه ۱۳۸۸(بیست و دوم ژانویه ۲۰۱۰) ضمن ِ گفتاری با عنوان ِ "ایران ِ باستان: آرمانشهر یا بخشی از تاریخ و فرهنگ واقعی ی ِ ایران؟" پیوند به نشانی ِ گفتار ِ این شاگرد در "از این اَوستا" را آورده و کوتاه ولی دردمندانه و آموزنده چنین نوشته اند:


... دکتر پرویز رجبی، بر پایه‌ی ِ فرهیختگی‌ی ِ پژوهشگرانه‌اش، همواره بر بایستگی‌ی ِ نقد ِ پُخته و سَخته و برخوردار از پشتوانه و درون‌مایۀ دانشی و پژوهشی، تأکیدورزیده و هرگز در برابر چُنین نقدهایی روترش نکرده و نخواسته‌است حرف "کج" را به زور ِ "رگ ِ گردن"، "راست" وانماید؛ بلکه یادآوری‌ی ِ برخی سهوها و نابه‌هنجاری‌های احتمالی در کارهایش را با گشاده‌نظری و روی ِ خوش، پذیراشده و به ویرایش آن‌ها پرداخته‌است و شیوه‌ی ِ کارش به راستی، آموزه و سرمشق ِ والایی‌ست برای هر پژوهشگر ِ امروزین. او در همین گفت و شنودهای دوگانه، چند بار تأکیدکرده‌است که: "من نمی‌گویم حرف ِ من، حجّت است."

آن‌گاه با دریغ، شاهد ِ برخوردهای ناسزاواری از آن دست که بدان اشاره‌رفت، با کار ِ کسی همچون اوییم که بسیاری از ما، در فاصله‌ی ِ درازی از پایگاه والایش جای داریم. امروز با تلخ‌کامی شاهد ِ چُنین نمک‌ناشناسی ‌ها  و دُژرفتاری‌هایی با مرد ِ مردستانی مانند ِ اوییم که در سخت‌ترین و رنج‌بارترین وضع، قلم از همان یک دست ِ توان‌مندش فرونمی‌گذارد و در خلوت ِ پُرشوکتش، خویش‌کاری‌ی ِ عظیمش را می‌ورزد تا درهای ِ راه - ‌یابی‌ی ِ امروزیان و فرداییان به دیروزهای ِ گم‌شده را بگشاید.

دردا و حسرتا!  به راستی در برابر ِ هیاهوی ِ مدّعیان، چه می‌توان گفت جز سخن ِ دردمندانه‌ی ِ خواجه‌ی ِ بزرگ‌ مان: «جای ِ آنست که خون موج زند در دل ِ لعل/ زین تغابُن که خَزَف می‌شکند بازارش!»


کل نوشتار استاد دوستخواه را در اینجا بخوانید.


2- یکی از دوستان در نامه ای خواستار ارائه ی اصل انگلیسی ِ مقاله ی "نگرشی بر دوگانگی" از دکتر "جمشید گرشاسب چوکسی" شدند و این بنده ی سراپا تقصیر را متهم به آوردن ِ ترجمه ای نادرست کردند و خاطر نشان ساختند که «زرتشتیان در عهد ساسانی به هیچ وجه "اهریمن" یا "انگرَ مینو" را آفریننده و خالق ِ موجوداتی مانند ِ گرگ و موش و مار و  ... نمی دانستند»!


در اینجا اصل مقاله را به انگلیسی می توانید مطالعه فرمایید! داوری باشد بر عهده ی وجدانهای ِ بیدار!



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 47807


Powered by BlogSky.com

فارغ التحصیل از دانشگاه هنر اصفهان (پردیس) در گرایش کارشناسی ارشد مرمت و احیای بناها و بافتهای تاریخی.
شناسنامه کامل من...